دوشنبه، بیست و نهم اسفند 1384
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
باز هم يك سال گذشت. يك سال پر از حادثه، پر از خاطره ... با همه سختي و شاديهاش ... با همه دل كندناش از خيلي چيزاها... با همه تجربه هاش (كه سخترين تجربم هم در همين سال بوده) اما من مي خوام از اين ساعاتي كه داره با سرعت ميره بگم ... از ساعاتي كه از چند روز قبل از سال تحويل شروع مي شه و تا لحظه سال تحويل امتداد داره ... اين ساعات مثل راهيه كه به مقصدي به نام سال نو منتهي مي شه ... و چه خوب ميگن كه لذتي كه در پيمودن راه هست در خود مقصد نيست ... چه لذتي داره منتظر بودن براي عيد ... و اي كاش مي شد لحظه سال تحويل تا مدتي طولاني تر كش داده بشه تا لذتي كودكانه كه سالهاست به همين لحظه محدود شده را بيشتر تجربه كنم ... از اوني كه همه لحظه ها رو رقم مي زنه مي خوام كه حال همه را به بهترين حال تبديل كنه .... ان شاء الله
چهار شنبه، بیست و چهارم اسفند 1384
باغ مست...باغبان مست...
اومدن بهار...هيچ لطفي نداره...
اگه سر مست نشي از تماشاي پاکي و معصوميت تک نهالي که اين روزا... ميون اين همه درختاي پير سر به فلک کشيده کنار خيابون که هنوز باد زمستون تو کله شونه... از شوق به شکوفه نشسته... بهار نمياد... اگه دلت نخواد... اگه از ته دل صداش نزني... نمياد...
بهارتون مبارک...
پارادوكس
 مجموعه تمام "خرطوم" ها رو در نظر بگيريد، اين مجموعه عضو خودش نيست. حالا مجموعه تمام "غير خرطوم " ها رو در نظر بگيريد، با توجه به تعريف مجموعه، اين مجموعه قطعاً عضو خودش هست. حالا اسم تمام مجموعه هايي كه عضو خودشون نيستند را R بگذاريد. حالا بگيد بينم R عضو خودش هست يا نه؟! اگر R عضو خودش باشد، پس طبق تعريف نمي تواند عضو خودش باشد. اگر R عضو خودش نباشد پس طبق تعريف نمي تواند عضو خودش نباشد. چي شد؟! برگه اي به شما مي دهند، روي يك طرف آن نوشته {آنچه در روي ديگر نوشته است " دروغ است"}، صفحه را بر مي گردانيد: { آنچه در روي ديگر نوشته است " راست است"}. حالا شما بگوييد: در اين ميانه سودا زده چه كنيم؟! - پارادوكس بالا به “Russell's Paradox” معروف هست كه توسط "برتراند راسل" در سال 1901 كشف شد.
سه شنبه، شانزدهم اسفند 1384
هوالباقی...
مي ميرم... ميدانم... دير يا زود... به چه دل بسته ام؟!... اين را نمی دانم... مسمومانه نفس کشيدن... هی!...با تواَم... به کجا فرار می کنی؟!... بمان!... اينجا کمتر خفه ميشوی!... به چه دل بسته ای؟!... به دنيايی که موسيقی فضايش را دزدگيرها می نوازند؟... که مردمانش... مترسکهايی اجير شده اند... يا اربابانی حريص... و اگر هيچيک از ايندو نباشند، تيره بختانی نقاب به چهره چون مايند... که از "خود" هيچ ندارند... و هيچ ندانند... چه می گويم؟!... مگر فرقی هم می کند؟!... دانستن يا ندانستن... مسأله، خوردن است...کشتن... دريدن... و بلعيدن...
آنقدر خود را ماليده ام... که ديگر کاملاً له شده ام... مغزم، همچنان تاول زده است... زير پوستش چرک جمع شده... سرم را به ديوار مي فشارم... روي ديوار مي غلتانمش... درد شيرينی دارد... دردي که تمامي ندارد... ديگر پنجه هايم توانی ندارند... برای کندن... برای نبش قبر خاطرات زنده به گور شده... مرگ... حق باشد يا نه... برايم شيرينتر از سکونی است که اکنون محبوس آنم... تو هم آنقدر ساکتی که سرسام گرفتم!... همه ساکتيم... فقط مرگ است که اين روزها آژير می کشد... اما پس چرا نمی آيد؟!... کاش قفس قلبم هنوز قفل بود!... کاش کليدش هنوز ته درياچه ذهنم غرق بود!... بيهوده است... می دانم... خود را فرسودن است...
يادم آمد خوابی را... که کنارت... روی سکويی سيمانی... پشت به دريای آبیِ اکليلي نشسته بودم... پاهايمان را در ماسه گرم و طلايی فرو کرده بوديم... و من... برايت از قلبم گريستم... روشناييِ خواب... چشمم را می زند...
مي ميرم... ميدانم... دير يا زود... به چه دل بسته ام؟!... تنها به تو!... «ماه کوليِ» من...
انتظار، بيهوده است...مرگ هم نيامد... دردم شيرينتر شده... در سياهچالِ نوشته هايم... خوابم مي برد...
چهار شنبه، دهم اسفند 1384
رميده دل

"I waver, continually fly to the summit of the mountain, but cannot stay up there for more than a moment. Others waver too, but in lower regions, with greater strength; if they are in danger of falling, they are caught up by the kinsman who walks beside them for that purpose. But I waver on the heights; it is not death, alas, but the eternal torments of dying".
|
| |
|