دقت کنيد:
«شجاعت در خلوت، بدون شاهد، بی آنکه شناخته بشوی و رودررو با خودت- قدرت وشان بزرگی می طلبد!»

"ای دل غافل"

اي دل غافل ++ 8:39 PM ++




سلام!
ببخشيد که اينقدر دير به دير می نويسم راستش هر شب ُمردم مياد خونه اونوقت فقط کاری که ميکنم اينه که ناهارم رو به جای شام می خورم بعدش تا وقتی که خوابم ببره سرمو الکی گرم می کنم...خلاصه که اينجورياس ديگه!
الانم گفتم خودمون که حرفی برای گفتن نداريم پس از زبون بقيه بگيم بلکه که ملت بيشتر حال کنن..
«با همه چيز قطع رابطه شد: مطالعات، کار برای جنبش، رفاقت، عشق و طلب عشق- کل مسير با معنای زندگی قطع شد.تنها چيزی که برايم باقی مانده بود زمان بود. به نحو بيسابقه ای با زمان محرم و صميمی شدم: اين ديگر آن زمان آشنای گذشته من نبود ، آن زمان تغيير شکل يافته به صورت کار ، عشق و هر نوع تلاش ممکن ديگر که بی تعمق ان را می پذيرفتم چون خودش ناآشکار و نهانکار، با ظرافت پشت همه اعمالم پنهان می شد. اکنون برهنه به سراغم آمده بود ، همان گونه که بود، با ظاهر اصلی و حقيقی خود وادارم می کرد که او را با نام حقيقيش خطاب کنم(زيرا حالا دز زمان ناب زندگی می کردم، زمانی به کلی خالی) تا يک دم آن را از ياد نبرم، هميشه در پيش روی خودم نگاهش دارم، و سنگينی ان را حس کنم.»
اينا رو همينجوری! از کتاب "شوخی" جناب "ميلان کوندرا" انتخاب کردم....

"ای دل غافل"

اي دل غافل ++ 9:48 PM ++




«تو پای در راه نه و هيچ مپرس
هم ره بگويدت که چون بايد رفت»
"ای دل غافل"

اي دل غافل ++ 9:12 PM ++




آقا من يه چيزی براتون تعريف کنم ببينين که هرچی می کشم از دست اين "آنالوگ" اِاِاِ...
عرضم به حضورتون که ما ديشب ساعت 5:00 آز کنترل داشتيم،ساعت 5:30 ديديم که حس کلاس رفتن به هيچ عنوان نيست! هيچی ديگه ما تو شش و بش مونديم که بی خيال بريم حذفش کنيم از يک طرفم استاده توپ که نه، اما از بقيه خيلی با حال تر بود .خلاصه تحت يک جوزدگی من و آنالوگ و يکی ديگه تصميم به حذف اين درس گرفتيم چون حوصله نداشتيم اون جلسه رو بريم سر کلاس... از اونجايی که درس يه واحدی رو هم نميشه حذف کرد ديگه به دروغهای کمی تا قسمتی جالب!که در جای خودش آموزندس متوسل شديم موافقت استاده رو گرفتيم اما حالا اگه اموزش موافقت نپترتره(نکنه)! همچين يه صفر خوشگل به پاچمون ميره...حالا حق دارم بگم هرچی ميکشم از دست اين پسرس يا نه؟!
آخه بالام جان من يه چی گفتم يه چی گفته باشم تو چرا جدی می گيری به قول اون يکی ديگه نميشه ما برای خودمون دردسر درست نکنيم بالاخره هر ترم بايد يه سوژه برای ايجاد دردسر داشته باشيم!
"ای دل غافل"

اي دل غافل ++ 9:18 PM ++




خوب "صدام" هم سقوط کرد من که فعلا حال کردم تبريک بگم تا ببينيم چه شود!
"ای دل غافل"

اي دل غافل ++ 11:07 PM ++




!عرضم به حضورتون که سلام
A man asked God about hell & heaven. God said: "Come, I'll show you hell." They went to a room and saw a group of people who were sitting around a big pot of food. All hungry, disappointed, and in pain. Each had a spoon that reached the pot, but were longer than there arms, so it couldn't reach there mouth. Their pain was horrible.
Then God said: "Come, now I`ll show you heaven." They went to another room that looked like the first room -the same pot of food, a group of people, and the same spoons but they were happy and full.
The man said: "I don`t understand why people here are happy but in the other room were miserable, though everything is the same.
God smiled: "It is simple, here they have learned to feed each other."
"ای دل غافل"


اي دل غافل ++ 9:06 PM ++




تنهائيه سارا
مريم
ريرا
بر و بچس برق ٧٩
پسر شجاع
بامداد
سلام
اسکيزو فرنی
حاج امير
تحرير
نفيسه
مسعودچشم آبی
پيشی
چشمه نوش
شهرنازومحمد
پارسا
ربل
ليست بلاگهاي
دانشجويان


  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • July 2006
  • September 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • May 2007
  • July 2007
  • December 2008
  • September 2010




  • Powered by Blogger