داستان هاي عبرت آموز:
*يه پير مردي قبل از مرگ و در بستر بيماري پسرهاشو جمع ميكنه و به هر كدوم يه تركه چوب ميده ميگه بشكنين، پسرها هم خيلي راحت
ميشكنن...بعد يه دسته چوب ميده باز هم ميشكنن... هر چي پيرمرد تعداد چوب ها رو زياد تر ميكنه پسرهاي قلچماق و گردن كلفتش بازهم ميزن ميشكنن!!
پيرمرد آهي ميكشه و رو به پسراش ميگه: حيف شد...يه اندرز خيلي خوب براتون داشتم!!!!
**يه روز تيمور لنگ وسط جنگ واسه يه كاري ميره پشت يه ديوار خرابه!!! ميبينه يه مورچه داره يه دونه رو از ديوار ميبره بالا و هي
تالاپ و تولوپ از اون بالا ميوفته و بازم از رو نميره! تيمور كفرش در مياد و با دمپاييش ميزنه مورچه رو له ميكنه!! و با خودش ميگه :اه...
مورچه ريقو مارو گذاشته سركار ...عرضه نداره يه دونه ببره بالاي ديوار!!!
( آنالوگ )

اي دل غافل ++ 11:56 AM ++




الان نشسته ام اين گوشه اتاق ام ، تنهای تنها...هيچ کس نيست ؛ هيچ کس ونمی دانی که تنهايی گاهی چقدر خوب است ، اينکه بنشينی و ضبط را روشن کنی و آرام فقط گوش کنی...صد بار يک آهنگ را بشنوی و باز سير نشوی ... و کماکان هيچ کس نباشد ، تو باشی و تمام دنيايت ...و هی فکرهای مختلف بيايد ، روياهای دور و نزديک... و احساس کني که از تمام دنيا جدا شده ای و آن همه هياهويی که در طول روز تو را مشغول کرده همگی به يکباره تمام شده است ... چه لذت ديوانه کننده ای به آدم مي دهد برای ساعتی اينگونه بودن . هنوز هم نمی دانم که سرّش در چيست ؛ هر آنچه هست آرامش عجيبی می آورد ... عجيب و دوست داشتنی .
همين !
خرطوم کوچولو

اي دل غافل ++ 5:09 PM ++






سلام !
بلاخره من هم اومدم ...الان ۳ روزه که بلاگر و ISP دست به دستِ هم دادن و حسابی حالمو گرفتن...تا حالا دو تا مطلب نوشته بودم که جفت شون قديمی شده بودن و بايد عوض شون می کردم ؛ ولی اين عکس بالا مالِ همون نوشته اوليه که کلی هم جريان داره ولی من ديگه حال و حوصله دوباره تعريف کردن ندارم ...
از ديروز تا حالا نمی دونم چی شده همه يهو ئی قات زدن ... تريپ خيلی جدی ! من هم که مثل هميشه اونقدر دير خبردار می شم و دير دوزاری ايم می افته که ديگه همه چی تموم شده...حالا...
ای دل غافل ! بابا تو که ما رو باز بردی تو فکر... زياد سخت نگير آقا جون...درست می شه( کلی حرف داشتم ها...می خواستم روضه بخونم اساسی ... ولی الان حسش نيست ) باز دوباره می آم ...
خرطوم کوچولو !

اي دل غافل ++ 1:56 AM ++




یه سوال عجیب؟!
چرا ما (منظورم دخترها و پسرهاست!) نمیتونیم برای همدیگه "فقط" همکلاسی باشیم؟!!!
میدونید منظورم چیه؟
مهم نیست!!!!خودمم نمیدونم؟!!!
بابا جان نمیتونی به همکلاسیات مثل "همکلاسی" نگاه کنی؟!(حتما نمیتونه دیگه).
"همدیگرو مثل همکلاسی دوست داشته باشین"(نصیحتهای بابا بزرگ!!!!!)
اما باور کنین صمیمیتها بیشتر میشه.
حالا اگه یه روزی بیشتر حوصله داشتم, بیشتر در این باره توضیح میدیم.
فعلا که قاطیم(مثل همیشه).
اینا رو همینجوری گفتم که نگفته از دنیا نرم!!!.
( نوشته شده توسط "ای دل غافل")

اي دل غافل ++ 1:15 PM ++




اینم از اوون حرفهاست!!!!!!!!!!!!!!
چرا اینجوریه؟!!
حقیقتش در نگاهی چیزی, تحلیلی(بابا اینکاره) به شخصیت یکی به این نتیجه رسیدم که ""چرا اینجوریه؟!!""
اخه تا وقتی یارو(طرف) نوجوونه وشخصیتش داره شکل میگیره یک سری عقاید رو بهش میخورونیم ,یعنی اونو
در بوته انتخاب نمیذاریم, در صورتیکه به نظرم باید اونو سوق داد به سمت اینکه خودش بفهمه خودش بخواد و از این
جور چیزا ...شایدم بگید دندش نرم, بره ورداره کتاب بخونه خودش بفهمه . دندش نرم!!!!نمیدونم!!
نظر شما چیه؟؟؟!!!!
اما اخه یه چیزی هست وقتی کسی شخصیتش شکل گرفت و تازه بعدش با عقاید دیگه مواجه شد, بعد به تضاد میرسد
که دیگه اونوقت یه ضربه است برای شخصیت او و باعث چندگانگی شخصیت اوون میشه!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا به تو چه(با خودم بودم ها!) به کار مردم چه کار داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فعلا!
"ای دل غافل"

اي دل غافل ++ 1:20 PM ++




سلام
بالاخرمن هم شروع کزدم به نوشتن,ازمشکلات بلاگ گروهی همینه دیگه خلاصه اینقدر این به اون گفت اون به این که
چیز شد اما اخرش نوشتیم. بگذریم, چقدر چرت و پرت گفتم(شما خودشو ناراحت نکن).
اما از این حرفها که بگذریم من باید خودمو معرفی کنم خدمدتون عرض شه که یک دانشجوی چیزعلاف و بیکار که همینجوری
یهو و بی مقدمه با دوستان خر شدیم(زیاد پیش میاد) گفتیم بلاگ رو راه بندازیم و ملت بفهمن که ما اینکاره ایم و خلاصه کلی ابرازفضل کنیم ملت بلاگ خونو رووشن کنیم که بابا ایده عقیده .خوب همونطور که "انالوگ" گفت مدتی تاخیر افتاد.
امیدوارم بعد از این بیشتر از این از نظراتم مستفیض بشین.(پسره عقده ای)
اینو نوشتم که خومو مطرح کرده باشم که بدونین ما هم بعله!!!!!!!!!!!!!!!!!!(عقده خود مطرح کنی هم بد دردیه)
نوشته شده توسط"ای دل غافل"

اي دل غافل ++ 11:19 PM ++




اين چه سيستميه بعضي از ماها داريم؟؟تا وقتي دانش آموزي همه آرزوت اينه كه بشي دانشجو، وقتي اسم دانشگاه مياد قند تو دلت آب ميكني و
صبح و شب، خودتو تو اون لباس معروف فارغ التحصيلي مجسم ميكني(شنل و كلاه منگوله دار و...)!!!وقتي دانشجو ميشي دلت ميخواد
برگردي دبيرستان ، به همون دوران بيخيالي محض و...و وقتي هم فارغ التحصيل ميشي حسرت ايام دانشجوييت رو ميخوري!!!
اي بابا...
(آنالوگ)

اي دل غافل ++ 9:57 PM ++




امروز در دانشكده هفته نامه اي به دستم رسيد به اسم "پيك پرديس" .در اين نشريه مقاله اي نظرم رو جلب كرد ذيل عنوان "چگونه يك وبلاگ فارسي بسازيم؟"با خواندن اولين جمله متوجه شدم كه بله...اين همان نسخه معروف حسين درخشان براي ساختن وبلاگ است با تغييرات بسيار جزئي كه نويسنده از روي اجبار داده است{به عنوان مثال جايي كه هدر گفته تمپلت هاي فارسي را از همين صفحه بگيريد،نويسنده گفته از فلان سايت بگيريد!!}
نكته قابل توجه اينجاست كه در اين مقاله هيچ نامي از حسين درخشان به عنوان نويسنده اصلي اين دستورالعمل برده نشده است!!و اين در حاليست كه درخشان در زير صفحه مربوط به اين نسخه گفته است:"تمام مطالب اين صفحه شديدا تحت قانون حقوق مولفين است"!!!!
( نوشته شده توسط:آنالوگ )

اي دل غافل ++ 7:57 PM ++




سلام
در ادامه مطلب ديروز ،امروز به چند نمونه از روش هاي متعارف و نا متعارفي كه در اين ترم براي گرفتن واحد بكار گرفته شد اشاره ميكنم و
از اونجا كه اكثر اين روشها توسط دوستان خودم تجربه شده اند،بر جزئيات آنها اشراف كامل دارم!!
لازم به ذكر است كه در اينجا از روش هاي نخ نما شده اي چون باز كردن باب دوستي و آشنايي و يا ايجاد نسبت فاميلي و...!!!با مسئولين آموزش در ايام انتخاب واحد نامي نميبرم و تجربه كردن آنها را به عنوان تمرين به خودتان واگذار ميكنم!!
1.روش نامه گرفتن از استاد:اساتيدي كه خود ميدانند همچين آش دهن سوزي نيستند،خيلي راحت نامه را امضا ميكنند،روي دانشجو را ميبوسند و ميگويند:عزيزم...مرسي كه اومدي كلاس من !ولي آخر ترم اگه افتادي باز نياي پيشم كه از نمره خبري نيست!!{مخصوص دانشجويان بدبختي كه 2-3 واحد بيشتر بهشون نرسيده،هيچ اميدي به حذف و اضافه ندارندوراضي به برداشتن درس با هر استادي هستند!!}
برخي كه بد قلق ترند نياز به انجام يك پروسه مخ زني دارند ولي معمولاً آخر سر راضي ميشوند.
اما دسته آخر اساتيدي هستند كه طرفداران زيادي بين دانشجويان دارند و اغلب به اين راحتي زير بار نميروند و بايد متوصل به روشهاي مذبوحانه اي شد،مثلا از كارخانه عدس پاك كني جابلقا نامه مياوري خطاب به استاد كه بله...اين آقا پسر مدير فني اين شركت است و عنقريب است كه اين شركت نبض بازارهاي خاور دور و نزديك و ميانه را در دست بگيرد و خلاصه اينكه وقتشان پر است و همين يك ساعتشان خاليست!!....همان استاد كه طرفدار داشته حالا دو گوش دراز و يك دم زيبا!! هم دارد و نامه را براي شما امضا ميكند و از شما ميپرسد:آقاي مهندس شركت شما مدير عاملي،چيزي نياز ندارد؟؟؟!!!
2.روش پدرآوردن!!:منظور همون آوردن پدر است به دانشكده براي قال كردن!!!اين روش گرچه بسيار نادر است ولي در اين ترم نمونه هاي كميابي از آن مشاهده شد.مخصوصا اگر پدر شما از تيپ و هيكل مناسبي برخوردار باشد اين روش موثرتر خواهد بود!!خلاصش اينكه پدر شما يقه مسئول آموزش را ميگيرد و ميگويد:گل پسر (شايد هم گل دختر!!) من از دست شماها دچار بيماري روحي ،رواني شده و تيك عصبي گرفته!! يا همين الان واحداشو رديف ميكنين يا....
3.روش چشم و ابرو!!: كه البته مختص دختر خانم هاي دانشجوست!! و صد البته ساده ترين روش نيز ميباشد...و خوشا به حال آنها كه از اين
دو نعمت الهي بهره مندند!.اين افراد نه تنها در انتخاب واحد در آغاز ترم ، انجام تمرينات و پروژه ها در طول ترم و گرفتن نمره در پايان ترم مشكلي ندارند به عقيده حقير درانجام هيچ يك از امور زندگيشان مشكلي نخواهند داشت،چرا كه همواره عده اي ( موسوم به گلنواز!! ) حاضرند و مترصد چنين فرصت هايي تا خدمات خويش را به نحو احسن عرضه كنند!!! كافيست يك چشم+يك ابرو+يك لبخند مليح حواله يكي از افراد فوق الذكر كنيد تا ايشان زمام از كف داده ،زمين و زمان را بهم بدوزند و سر و ته دانشكده و اساتيد و مسئولين را يكي كنند تا واحد هاي شما مطابق ميلتان رديف شود و در حين انجام اين عمليات محير العقول شما ميتوانيد در تريا سانديس ميل كنيد !!!
( نوشته شده توسط :آنالوگ )

اي دل غافل ++ 12:51 PM ++




و اما بشنويد از قصه پر غصهً انتخاب واحد در دانشكده ما...
تاچند ترم پيش اولويت انتخاب واحد با كساني بود كه سحرخيزتربودند ...صفي بود و تشكيلاتي!خلاصه اينجوري بود كه هرچي زودتر ميومدي واحدهاي بهتر وازون مهمتر اساتيد بهتري نصيبت ميشد، ولي خوب چقدر زود؟؟دو ترم ييش كار به اونجا كشيد كه از ساعت 1:30 -2 نصفه شب ملت دانشجو برگه به دست ميومدند دخيل ميبستند به ينجره هاي آموزش و انتظار تا اينكه ساعت بشه 8!!و بالاخره يكي اون ينجره لعنتي رو باز كنه و تازه اون موقع بود كه دعوا و اره بده تيشه بگير و من بودم تو نبودي و...شروع ميشد!!
{ناگفته نماند كه اين بند و بساط هافقط مال ما برقياي بدبخته و گرنه ساير گروههاي كم جمعيت خيلي با كلاس ساعت 11 صبح بدون هيچ دغدغه اي ميومدند كارشونوبا موفقيت انجام ميدادند و ميرفتند!}
اين ماجرا بود تا ترم ييش كه بالاخره مخ اين مسئولين آموزش كار كرد و اولويت را دادند به كساني كه معدل بهتري دارند...ليستي تهيه شد بر اساس معدل و نظم و ترتيب و قانوني حاكم گرديد و ما خوشخيال از اينكه بالاخره جنگ و دعوا و بيدارخوابي هاي روزهاي انتخاب واحد تمام شده است!!
غافل از اينكه ماجرا تازه شروع شده ...!!
روز انتخاب واحد كاشف به عمل ميايد كه جماعتي روزهاي قبل، انتخاب واحدشان را انجام داده اند!!اين افراد شامل اقوام وبستگان سببي ونسبي،همسايگان، دوستان، دوست دوستان!! ، مريدان!!،...گان ونوازشگران !! مسئولين آموزشند. اين افراد در روز مذكور دست در جيب و سوت زنان در راهرو هاي دانشكده قدم ميزنند و وقتي كه به چهره هاي خسته ،عصباني وآشفته ديگران ميرسند يك لبخند مليح تحويل ميدهند و از روي ترحم مييرسند :آقاي فلاني...خانم فلاني...واحداتون رديف شد؟؟
روز انتخاب واحد هم بسر ميايد و خيل كثيري با برگه هايي كه حداكثر نام 10 واحد بر آنها درج شده است{كه از اين 10 واحد 6 واحد عموميست و 4 واحد باقيمانده نيز با هم تداخل دارند!!!}به اميد فردا به خانه هايشان بازميگردند و خوب ميدانند كه اين يايان كار نيست!!!
از روز بعد جنب و جوشي دانشكده را فرا ميگيرد و واحد هايي است كه به لطايف الحيل گرفته ميشوند!!
اگر عمري بود انشاالله فردا از اين "حيل" خواهم گفت...
( آنالوگ )

اي دل غافل ++ 1:13 AM ++




ما هم ضرب زديم با اين بلاگ نوشتنمون...از بس تو اين دو هفته همه فكر و ذكرمون شده بوداينكه با اين واحدهاي تداخلي و استاداي عتيقه وپنجره هاي باز و درهاي بسته! و... چيكار كنيم اصلا يادمون رفت كه اي بابا يه وبلاگي هم درست كرده بوديم خير سرمون!!!!
بگذريم...
خدا آخر عاقبت اين ترمو بخير كنه!!ميگن ترمي كه نكوست از انتخاب واحدش پيداست!! اين سيستم انتخاب واحد تو دانشكده ما خيلي نوبره وواسه خودش داستاني داره حتما فردا سر فرصت در اين باره مينويسم.
( آنالوگ )

اي دل غافل ++ 9:52 PM ++




تنهائيه سارا
مريم
ريرا
بر و بچس برق ٧٩
پسر شجاع
بامداد
سلام
اسکيزو فرنی
حاج امير
تحرير
نفيسه
مسعودچشم آبی
پيشی
چشمه نوش
شهرنازومحمد
پارسا
ربل
ليست بلاگهاي
دانشجويان


  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • July 2006
  • September 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • May 2007
  • July 2007
  • December 2008
  • September 2010




  • Powered by Blogger